BabyGaga BabyGaga
Daisypath Anniversary tickers ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღ


ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღ
حالا دیگه به آرزوم رسیدم ...مامان دو تا فرشته نازم ...ریحانه سادات و زهرا سادات 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

سلام به روی ماه دخترای خوشگل مامان ...

این بار هم میخواستم با اه و ناله و فحش به خودم شروع کنم ولی دیدم که آخه چرا ؟ خوب مگه من مقصرم که وقت کم میارم برای نوشتن از شما و برای شما ....

بنابراین بدون هیچ پله و شکایتی شروع میکنم به نوشتن

دخترای گلم امسال اولین تولد زهرا سادات مامان رو کرمانشاه بودیم و و نتونستیم براش تولد بگیریم و کاری بکنیم که من واقعا شرمنده روی ماه فرشته کوچولوم شدم

ایشالله عمری باشه سال دیگه جبران میکنم براش ...

دوم اینکه ریحانه سادات مامان از اول مهر مدرسه میره و خداروشکر تا الان صبح ها خیلی خوب از خواب بیدار میشی و منو اذیت نمیکنی و معلم مهربونت خانم امینی خیلی از اخلاق و رفتارت راضیه و فقط یه کوچولو در مورد عدم تمرکز داشتن ات ناراضیه که اونم ایشالله قراره با کمک به مشاور خوب مشکل رو حل کنیم

جونم براتون بگه عکس های اتلیه عقد خاله هدی رو گرفتیم که عالی و محشر شده و خبر آخر اینکه امروز مامان جونتون برای خودش صاحب ماشین شد و جایزه 30 کیلو کاهش وزنش شد یه ماتیز ترتمیز و خووووشگل

و اخر اینکه اگه خدا بخواتد و امام حسین بطلبه امسال ما هم به خیل عزاداران امام حسین توی اربعین قراره بپیوندیم و شما فرشته های کوچولو قراره بمونید پیش افی جون

با وجودیکه روحم براتون پرواز میکنه و خیلی دلتنگتون میشم ولی اصلا نمیتونم از این سفر دل بکنم ...شما فرشته های معضوم مامان دعا کنید که بساط رفتنون محیا بشه

فعلا برم که الان علی آقا قراره بیاد برای قربونی کردن گوسفند برای ماشین جدید

خدا هممون رو از چشم بد و بلای بی خبر دور کنه

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۸/٧ ] [ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

وای وای من امده ام وای وای من امده ام ...اما چه دیر امده ام .... دخترکان دلبر مادر ببخشید که مرداد رو بدون نوشتن حتی یک کلمه براتون به اتمام رسوندم و الانم که 10 روز از شهریور گذشته و ....

دهم شهریور ...

دهم شهریور سال65 روزیکه بود که بابا حشمت مهربونم مارو برای همیشه تنها گذاشت و رفت تنها گذاشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نهههههه واقعا توی تموم این 29 سالی که بابا حشمت نبود هیچ وقت احساس نکردم که تنهام گذاشته ...همیشه سایه مهر و عطوفتش توی زندگی خودم و بقیه پهن بوده ...اره واقعا لحظه ای نذاشته که احساس کمبود داشته باشیم و نبودنش رو حس کنیم .........

خوووووب از این روزهای خوب بگم که الحمدلله رب العالمین همه چی خوب و بر وفق مراده ....هر چند شما جوجه های مامان جفتتون الان مریض هستید و وقتایی مریضی شما من کلا جانباز اعصاب و روان میشم ولی کلا خوشحالم از تغییرات و تحولاتی که داره رخ میده بی نهایت راضی ام ...

از اینکه بعد از دوماه برگشتن به سر کار حکمم رو زدن شعبه شریف اباد خوشحالم ....

از اینکه مراسم عقد خاله هدی به خوبی و خوشی برگزار شد خوشحالم....

خلاصه اینکه این روزها یه حس و حال خاصی دارم ...

زهرا سادات مامان داریم به روهای با شکوه اولین سالگرد تولدت نزدیک میشیم و من هنوزم تو شوک تولد و اومدن تو به زندگیمون هستم ...خدا رو صد هزار مرتبه شکر بابت تموم مهربونی هاش ........

ریحانه سادات مامان شما هم حسابی برای خودت خانمی شدی و امسال میری پیش دبستانی ...آخه تو کی این همه بزرگ شدی فرشته ناز مامان که من حواسم نبود ؟؟

نوشتن این پست دقیقا سه روز طول کشید و هر دفعه در حد چهارپنچ خط تایپ کردم به خاطر همین حس نوشته هام یه جووووریه ...

فعلا هم برم که زهرا سادات دسته گل آب داد

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٩ ] [ ٤:٤٦ ‎ق.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

بالاخره 9 ماه مرخصی زایمانم به خوبی و خوشی تموم شد و از فردا یعنی شنبه سی ام خرداد باید برگردم سر کار .....

فرشته های خوشگل مامان  برام دعا کنید که مامان رو یه شعبه خوب بندازن با همکارهای مهربون و با فهم و شعور ...بعد مسافت اصلا برام مهم نیست فقط واقعا دوست دارم با ادم هایی کار کنم که واقعا ادم باشن و این 8 ساعتی که از شما پاره های تنم جدا هستم حداقل در ارامش و نشاط کار کنم .........

از یه طرف خیلی خوشحالم که دارم برمیگردم سرکار از طرف دیگه واقعا دلم براتون تنگ میشه ...توی مرخصی زایمان ریحانه سادات واقعا اصلا نفهمیدم چه طور 6 ماه گذشت و هیچ لذتی ازش نبردم ولی این نه ماه لحظه لحظه اش برام لذت بخش و شادی افرین بود و واقعا هر روز صبح خنده های دل انگیز زهراسادات خوشبختی رو تا عمق وجودم لبریز میکرد .....

خدا کنه به فرشته های مامان زیاد سخت نگذره و بتونید با این شرایط به خوبی کنار بیایید ...البته ریحانه ساداتم هم از یکشنبه میره مهد نوگلان و حجم زحمتون برای افی جون و خاله هدی و دایی احمد یه خورده کمتر میشه .....

خوب از جوجه هام بگم که زهراساداتم توی هشت ماه و سه روزگی اولین مرواریدش جوونه زد و شکر خدای مهربون مثل خواهرش دندونش رو خیلی راحت و سبک دراورد ولی بر عکس ریحانه که هرچه قدر آروم بود این فسقلی شیطون و ووروجک شده و حسابی دلبری میکنه .......

ریحانه سادات مامان هم یهویی یه رشد جهشی فوق العاده ای داشته و یه حرفایی میزنه و یه حرکاتی از خودش درمیاره که من چشمام گرد میشه ...نمیدونم چرا اینقدر یهویی هر بار ریحانه ساداتم رشد میکنه و عقلش میرسه .خیلی باید مراعات حرف زدن رو جلوش بکنیم چون بچه ام واقعا مهربون و دلسوزه و از مشکلات و ناراحتی های دیگران واقعا غصه میخوره ......

دیگه اینکه این جوجه های لوس خاله مهدیه این بار هم مامانشون رو تنها گذاشتن وواقعا غافلگیرمون کردن ..نمیدونم چرا این بار اینقدر امیدوار بودم که این جوجه ها بال و پر میگیرن که خواست خدای مهربون بر خلاف خواست ما بود و ما هم راضی هستیم به رضای خدا

دیگه فعلا نمیدونم از چی بنویسم ایشالله از فردا کارم رو با توکل به خدای مهربون شروع میکنم و از خدای مهربون میخوام که خودش پشت و پناه من باشه و من رو از همه بلایا و اتفاقات ناگوار دور کنه و یه شعبه خوب وبا همکارهای خوب نصیبم کنه ......  

[ شنبه ۱۳٩٤/۳/۳٠ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

دقیقا نیم ساعته با احساس تمام دارم مینویسم و تموم حسم رو تو نوشته هام تخلیه کردم اون وقت پرشین نفهم همه نوشته هام رو خورد منم از حرصم خلاصه میگم که ....

زهرا ساداتم منو به ارزوم رسوند و بالاخره ک و ن نوردی رو ترک کرد و داره چهار دست و پا میره و اینقدر شیرین و خواستنی شده که حد و حساب نداره ....

ریحانه ساداتم تا 31 اردیبهشت رفت مهد و دیگه نذاشتم بره که این یک ماه آخر رو نهایت لذت رو از بودن در کنار هم ببریم و ایشالله از اول تیر میره مهد نوگلان....

خاله هدی هم بالاخره بعد از دوماه استرس و تنش و فکر و خیال روز اول خرداد با عمو رضا نامزد کردن و ایشالله 4 شهریور عقد میکنن و به محض اماده شدن جهیزیه عروسی میکنن که ایشالله خوشبخت و سعادتمند باشن ....

جوجه های خاله مهدیه هم مهمون دلش شدن و ایشالله به حق همین ماه عزیز این فرشته های کوچولو این بار صحیح و سالم قدم به روی چشم ما بذارن ....

اعصابم حسابی داغونه و از اینکه تموم نوشته هاتی احساسی ام از بین رفت ناراحتم ایشالله یه فکر اساسی باید برای اینجا بکنم که اینقدر حرص و جوش نخورم ....

 

[ شنبه ۱۳٩٤/۳/٩ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

لعنت به پرشین بلاگ .......

[ شنبه ۱۳٩٤/۳/٩ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

اینقدر کیف میده نشسته باشی وسط هال و در حال سیب زمینی پوست کردن باشی و دختر 7 ماه 15 روزه ات رو روبه روت به فاصله 2 متری نشونده باشی و دختر بزرگت توی اتاقش در هال قردادن و دیدن فیلم تولدش باشه و تو هم حسابی محو خلال کردن سیب زمینی ها باشی اون وقت یهو ببینی یه دست کوچولو اومد توی پوستای سیب زمینی ............

بله زهرا سادات ماهم مثل خواهرش به جای چهاردست و پا رفتن ک و ن نوردی و انتخاب کرده و با باسن محترمشون همه جای خونه رو گز میکنن .....البته سرعت خواهربزرگه بیشتر بود و زهرا سادات الان خیلی کندتر از ریحانه ساداته ............

ای خدااااااااااااا بچشون به هرکی ارزومند دیدن این روزاست .......

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٢ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

سلاااااام به دوتا فرشته های نازنین مامان............

وقتی میخوام شروع کنم به نوشتن نمیدونم چه جوری شروع کنم که وقتی دارید یه روزی اینجا رو میخونید دقیقا منو احساس کنید و حرفم رو بفهمید ولی حیف که نمیتونم پس بی خیال میشم و باتون از روزمرگی ها مینویسم .........

ریحانه ساداتم تولدت رو توی مهدکودک برات گرفتم و اینققققققققدر که به خودم خوش گذشت و لذت بردم فکر نکنم خودت کیف کرده باشی .....خیلی همه چی خوب بود و با اینکه از شمال اومده بودم و کاری نکرده بودم اما خیلی عالی کارها پیش رفت و یه تولد خوب و به یادماندنی برات گرفتم و هنوزم که هنوزه با دیدن فیلمش کلی خالم خوب میشه و ذوق میکنم برات ..الهی دورت بگردم رقاص مامان با اون قر دادن هات

زهرا سادات هم چنان مجلس گرمی برات میکرد که کیلو کیلو تو دلم قند آب میشد و برات شادی میکرد و نی نای نی نای میکرد و با انکه بدخواب شده بود و صبحونه هم بهش نداده بودم و حتی شیر هم نخورده بود چنان شاد بود و خوش اخلاق که منو شرمنده مهربونی اش کرد .....

برات گفتم که کارام رو نکرده بودم و تازه هفت صبح با بابایی بلند شدیم و توی هوای ملس و عاشقانه اردیبهشت رفتیم دنبال خرید گیفت و ظرفهای یه بارمصرف و کاغذ کادو برای کادوهات و اینقدر مست و سرخوش بودیم که با محمد هی میگفت بیا بیخیال خرید بشیم و بریم صبحونه مشتی بزنیم تو رگ که با مخالفت من رو به رو شد.......

خلاصه اینکه تندی خرید ها رو کردیم و وسایل تزیین تولدت رو بردم گذاشتم مهد و از عمه مهربونت خواهش کردم مریم جون رو مبری مهد یه صفایی هم به اتاق تولدت بده که وقتی اومد دیدم واقعا شگفت زده شذم و از همین تریبون مراتب تشکر ویژه مون رو بهش اعلام میکنم ...عمه فاطمه مهربون دست گلت درد نکنه خیلی خوشگل شده بود اصلا انتظار نداشتم تو اون وقت کم اینقدر قشنگ اونجا رو تزیین کنی .....

بعد هم اومدم خونه و بابایی رفت کیک رو تحویل بگیره و من و افی جون و خاله هدی هم با زهراسادات زود اماده شدیم و خاله مهدیه مارو برد مهد کودک و خیلی سریسع یه تولد زیبا و به یادموندنی ساعت 9 و 25 دقیقه صبح شروع شد و آقای موزیک هم حسابی سنگ تموم گداشت و شعرای خیلی خوب و قشنگ برات خوند و چون مستقیم تو شعراش اسم تورو میاورد اولش یه خورده خجالتی بودی ولی بعدش یخ هات باز شد و کلی خوشحالی کردی و موقع رقص چاقوت هم یه شعر خیییلی قشنگ برات خوند  و تو هم خیییییلی قشنگ رقصیدی و هنوزم هر وقت فیلم رو میبنم اشکم درمیاد اینقدر که قشنگ بود ........

بازم امسال کادوها خیلی زیاد بود و باعث شرمندگی . افی جون برات یه انگشتر خرید و خاله هدی هم یه پلاک خوشگل و دایی احمد هم یه لباس خیلی قشنگ و عمه فاطمه هم یه بازی فکری خیلی خوب که تو مدتها بود میخواستیش ولی چون میگفتی مریم داره منم میخوام برات نمیگرفتم که عمه جون زحمتش رو کشید و خیلی بابت اون کادو ذوق کردی و خاله مهدیه هم 50 هزار تومن بهت پول داد که چون تو مهد یادش رفته بود بیاره لباس دایی احمد رو به نام اون دادیم و مادجون هم 25 هزار تومن داد و زن عمو فتانه 30 هزار تومن .....

دست همشون درد نکنه و ایشالله جبران میکنیم براتون به زودی ......

راستی لباس دایی احمد رو که لباس عروس بود و خیلی هم برات بزرگ بود پس دادیم و با پول خاله مهدیه رو هم کردیم و یه لباس خیلی شیک برات خریدیم که خیلی دوستش دارم .....

فعلا برم که اینا منو دیونه کردن اینقدر صدام میکنن ....اصلا نفهمیدم چی نوشتم ؟؟؟؟؟؟

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

الهی هزارران مرتبه شکرت که زنده موندم و امروز رو به چشمم دیدم .

روزیکه کنجد مامان شده یه شاهزاذه 5 ساله ......

5 سالهههههههههههههه

الهی دور سرت بگردم ریحانه ساداتم 5 سالگیت مبارک عروسک کوچولوی  قشنگ مامان....

5 سالگیت مبارک فرشته مهربون مامان ...........

5 سالگیت مبارک همه دارو ندارم.........

5 سالگیت مبارک بهونه زندگی مامان ........

 

خدای من چه زود گذشت و چقدر خوووووووووووووب گذشت این 5 سال ........

به حق 5 تن ال عبا الهی همیشه تنت سالم باشه و خودم بلاگردونت باشم دردونه مامانی ......

امسال هم به رسم این 5 سال گذشته راس ساعت 5 بعدازظهر که ساعت زمینی شدنت بود توی اغوشم گرفتمت و از خدا خواستم که سالهای سال این اجازه رو بهم بده که ساعت تولدت تن سالمت رو توی بغلم بگیرم و شکرگذار درگاهش باشم .....

ریحانه سادات مادر الهی عاقبت بخیر باشی و همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه مهربون مامان ......

ایشالله برگشتم حسابی برات مینویسم .........

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]

سلام به فرشته های ناز و قشنگ مامان ...

دخترای خوشگلم ببخشید که دیر به دیر میام و براتون مینویسم...

جونم براتون بگه که 20 ام فروردین خیلی ناگهانی و یهویی امام رضای مهربون دعوتمون کرد و راهی حرم با صفای امام مهربون شدیم و شب تولد خانم حضرت زهرا یه دعای کمیل جانانه ای توی صحن سقاخونه روبه روی پنجره فولاد خوندیم و خییییییییلی زیاد بهمون چسبید ....

الحمدلله توی این سفر هر دوتون شکر خدا خیلی خوب و اروم بودید و بینهایت بهمون خوش گذشت ...زهرا سادات عزیزم تو هم کاملا خوش اخلاق و خوش قلق بودی و همش یا خواب بودی یا در حال خنده و بازی و اصلا منو تو این سفر اذیت نکردی ...الحمدلله هوا هم گرم بود و شما دوتا خواهر یه لاقبا میچرخیدید و حسابی حال میکردید .......

الهی دور سرتون بگردم همه زندگی مامان شما دوتا شدید و جز سلامتی و خوشبختیتون از خدای مهربون چیزی نمیخوام ........

ریحانه سادات مامان این روزا اینقدر پرحرف و وراج شدی که مغز مارو با سوالهای عجیب و غریبت سوراخ میکنی و گاهی اوقات واقعا درمونده میشم و جوابی برای سوالهات ندارم ....

توراه برگشت از مشهد از هواپیما که پیاذه شدیم و تا بیاییم پارکینگ سوار ماشینمون بشیم اینقدر حرف زدی که وقتی نشستیم تو ماشین من و بابات با تحکم ازت خواستیم ساکت بشی و یه دقیقه زبون به دهن بگیری و تو هم اینقدر خسته بودی همون جا تو ماشین سرت رو گذاشتی رو صندلی و خوابیدی ولی تو خواب هم با خودت حرف میزدی و صدات یه حالت خرخر مانند شده بود و دور از جونت زبونم لال مثل عقب افتاده ها حرف میزدی ...همون جا یه عالممممهه خداروشکر کردم که تنتون سالمه و زود بیدارت کردم و گفتم پاشو یه عالمه برای مامان حرف بزن الهی دور صدای قشنگت بگردم  و تو هاج و واج داشتی بهم نگاهم میکردی .........

خدایا ازت ممنونم به خاطر تن سالم بچه هام .......ازت ممنونم به خاطر اینکه منو با بچه هام امتحان نکردی و ازت میخوام تا اخر عمرم هرگز و هرگز منو با بچه هام امتحان نکنی ای خدای رحمان رحیم..........

خوب از زهرا ساداتم بگم که یه عالمه شیرین تر و خواستنی تر شدی و یه کارای میکنی و یه خنده های تحویلم میدی که تا عرش خدا منو میبری .......الهی فدات بشم کی هفت ماهه شدی مادر و من نفهمیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا برم باید ساک سفرمون رو ببندم و امروز عازم شمالیم .....

ایشالله بهمون خوش بگذره و هوا هم خوب باشه و دخترای نازم مریض نشن ......

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مامان کنجدو فسقلی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من و بابایی توی پنجمین شب از ماه قشنگ بهمن 1384 توی حرم امام رضا قلبامون رو به هم پیوند زدیم و یکی از شبای قشنگ تابستون 86 زندگیمون رو زیر یه سقف آغاز کردیم حالا ثمره این پیوند عاشقانه تو کنجد کوچولویی که یه عصر زیبای بهاری یعنی سوم اردیبهشت 1389 قدم رو چشم مامان و بابا گذاشتی .....حالا من میخوام از روزای خوب باهم بودمون برات بنویسم ***************************** سومین روز از ماه مهر سال 1393 خدای مهربون منت گذاشت و ما رو لایق دونست و دوباره یکی از فرشته های نازش رو بهمون هدیه داد و حالا با اومدن زهرا سادات کلبه عشق چهار نفره ما گرمتر و شاد تر از قبل شده.... خدایا هزار مرتبه شکررررررررررررررر
صفحات دیگر
امکانات وب