ریحانه عزیز ما در روز سوم اردیبهشت ساعت 17 پا به این دنیای گذاشت و دنیای من و بابایشو دگرگون کرد" />
|
ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღ | ||
|
آخیییییش! بالاخره آخرین روز کاری رسمی سال 1388 هم به خیر و خوشی تموم شد این چند روز اخیر خیلی خسته شدم و استرس زیادی داشتم. بیشتر از این ناراحت بودم که چرا توی ماه هشتم بارداری باید فشار کارم انقدر زیاد باشه. شکر خدا آخرین روز کاری بدون کم آوردن و دردسر تموم شد. هر چند دو مشتری دیوونه یه خورده اوقاتمون رو تلخ کردن ولی به خیر گذشت. این روزها کمر دردهای زیادی دارم و سنگین شدهام و خیلی نفس نفس میزنم ولی خدا رو شکر مشکل خاصی نه من دارم و نه تو بهار زندگیم... امسال اولین لحظهی تحویل سال را با هم تجربه میکنیم. شکر خدا اولین هفته های ماه نهم را کنار بابایی سپری میکنم. بابایی دیشب اومد خونه و تا 15 روز کنار من و تو میمونه. خدا میدونه که چقدر این دو هفته بهمون خوش میگذره مخصوصا این که روزهای کشیک نمیرم سر کار و فقط 4 روز میرم سر کار... عزیزم پسر عموت تا 3 روز دیگه به دنیا میاد. مامانش به خاطر اینکه بچش 1/1 تاریخ تولدش بشه میخواد سزارین بکنه. ولی من هیچوقت این کارو نمیکنم. انقدر صبر میکنم تا خودت تصمیم بگیری بیای تو بغلم حتی اگه جونم دربیاد. قند نباتم کی روی ماهتو میبینم؟؟؟ [ پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ] [ ۸:٢٤ ب.ظ ] [ مامان کنجد ]
عشق مامانی این روزها چقد احساست میکنم مخصوصا وقتایی که خودتو به پوست شکمم میچسبونی و قلمبه میشی میخوام یه لقمه چپت کنم! اپه بدونب چقد دوست دارم؟ تقریبا یه ماه و نیم دیگه باید از توی دلم بیای بیرون. فکر کنم دلم برای این روزها که تو شکمم هستی تنگ بشه... باباجونت دیشب اومد و صبح زود رفت. بازم به خاطر من و تو و فقط برای چند ساعت با ما بودن این همه راهو اومد و به خاطر این فداکاری بابایی این دفعه بعد رفتنش گریه نکردم... این دفعه فکر نبودن بابایی موقع به دنیا اومدنت کلافم میکنه. دعا کن که بابایی هر جا که هست سالم و سلامت باشه و سایش تا آخر عمر روی سر من و تو... ریحانهی نازنینم به اندازه تموم دنیا دوستت دارم. تو ثمره یک عشق ناب و پاکی. خوش به حالت که باباای به مهربونیه بابا محمد داری. [ جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ ] [ ۸:٢۳ ب.ظ ] [ مامان کنجد ]
|
||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||