Lilypie Second Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers ریحانه عزیز ما در روز سوم اردیبهشت ساعت 17 پا به این دنیای گذاشت و دنیای من و بابایشو دگرگون کرد" /> ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღریحانه عزیز ما در روز سوم اردیبهشت ساعت 17 پا به این دنیای گذاشت و دنیای من و بابایشو دگرگون کرد - ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღ">


ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღ
ریحانه عزیز ما در روز سوم اردیبهشت ساعت 17 پا به این دنیای گذاشت و دنیای من و بابایشو دگرگون کرد
نويسندگان
آخرين مطالب

دختر مامان خوبی؟جات توی دلم راحته ؟ این روزا همش میترسم نکنه جات بد باشه و دردت بگیره ... دیگه داریم کم کم به هم میرسیم ...وای خدایا چه لحظه باشکوهی میشه اون لحظه ای که برای اولین بار چشماتو به چشمام بدوزی منم دستای قشنگتو توی دستام بگیرم و غرق بوسه بکنمش ...خدایا چزوری بابت این موهبت عظیم ازت تشکر کنم . این روزا که بیشتر نی نی سایت میرم و با کسانیکه در حسرت نی نی هستن یا نی نی هاشون رو از دست دادن همکلام میشم تازه میفهمم که چه لطف بزرگی در حق من کردی و من هیج جوری نمیتونم حمد و سپاس تورو به جا بیارم.....

خدایا خیلی دوستت دارم تو حتی یک ماه هم منو منتظر نذاشتی و با همون اقدام اول ریحانه رو به ما هدیه دادی ...خدایا کمکم کن بتونم این هدیه زیبایت را به نحو احسن نگهداری کنم...

خدایا تو همیشه و همه جا پشتیبان من بودی و خودت کارامو ردیف کردی ازت التماس میکنم که توی به دنیا اومدن ریحانه هم کمکم کنی تا بدون هیچ مشکلی کودکم رو در آغوش بگیرم...

چند روز پیش یهو چشمم به عکس بابا حشمتم افتاد احساس کردم با یه محبت خاصی داره نگام میکنه یه عالمه دلم براش تنگ شد ...ای کاش اونم الان بود و لذت نوه دار شدن رو می چشید ...

باباحشمت الهی دورت بگردم تو توی بهشتی و الانم ریحانه من پیش توئه وقتش که شد صحیح و سالم از روی سرسره هلش بده بیاد بغل من ... مواظب دخترم باش!

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳۱ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

دختر خوشگلم یه خبر خوش بالاخره قرانی رو که برات شروع کردم ختم کردم خیلی خوشحالم چون نگران بودم نکنه وقت کم بیارم ... ایشالا به حق آیه آیه های قران تو و همه نی نی های کوچولو صحیح و سالم بیان بغل مامان و باباهاشون...

دخترم این روزا خیلی درد دارم نکنه میخوای زودتر بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟دخترم بابایی این هفته امتحان داره این یه هفته رو هم صبر کن ازدوم اردیبهشت بابایی امتحاناش تموم میشه و وقتش آزادتر میشه از اون روز تا 17اردیبهشت هر روزی که دوست داشتی قدم روی چشممون بذار البته اگه جمعه بیای نهایت خانمی و مهربونیت ات رو بهمون همون اول راه ثابت میکنی ...

من میدونم تو دختر حرف گوش کن ومهربونی هستی و یه روزی میای که همه چی روبه راهه و بابایی کنارمونه........


[ یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٩ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

89/1/28

هنوزم یاد دیروز می افتم موهای تنم سیخ میشه ...بذار از اولش برات تعریف کنم پنجشنبه عصری که بابایی اومد رفتیم برای مامان افی یه عالمه خرید کردیم طوریکه من ئاقعا خسته شده بودم و به کمرم فشار اومده بود شبش هم با بابایی تا دیر وقت بیدار بودیم و خوب استراحت نکردم...

صبح با یه درد وحشتناک از خواب پریدم شکمم از سمت چپ خیلی درد میکرد و تو خودتو خیلی قلمبه کرده بودی سعی کردم به روی خودم نیارم و خودمو سرگرم کارای خونه  کردم و 2 ساعتی مشغول بودم تا ساعت 8 صبح دوباره خوابم برد بابایی هم که خیلی خسته بود توی این مدت اصلا بیدار نشد...نزدیکای 10 صبح از گشنگی بیدار شدم و بابایی رو هم بیدار کردم و باهم صبحونه خوردیم . یه کم حرف زدیم و بابایی رفت سراغ درسش چون شنبه امتحان داشت و منم دوباره دراز کشیدم...مدام قلبم میریخت مثل کسی که داره از بلندی سقوط میکنه و بعدش تپش قلب میگرفتم و چند دقیقه بعد همه چی عادی میشد ....ظهر برای ناهار رفتیم خونه پدرجون اونجا هم حالم خیلی خوش نبود و قلبم بدجوری می زد .

ساعت 4 عصر به بابایی خبر دادن مامان دوستش به رحمت خدا رفته و جنازه زمین مونده و بابایی رفت تا یه سروسامونی به اونجا بده ...بعد از رفتن بابایی من تازه یادم افتاد که از صبح تا حالا تو تکون نخوردی...................

دختر گلم فقط خدا میدونه توی اون لحظه ها چی به من گذشت ... تا ساعت 6 خونه پدر جونم موندم ولی بعدش دیگه نمیتونستم تحمل کنم استرس و اضطراب پدرمو در آورده بود با هر بهانه ای که ممکن بود از اونجا زدم بیرون  و اومدم خونه خودمون ...توی راه اشکام سرازیر بود و ازت خواهش میکردم تکون بخوری ولی تو جم نمیخوردی. درد شکم و قلمبگی اش هنوز سرجاش بود و تپش قلبم هم بدتر شده بود و تا برسم خونه مردم و زنده شدم...

سریع یه لیوان شربت خوردم و به پهلوی چپم دراز کشیدم و التماست کردم که تکون بخوری اما خبری نبود ... دیگه داشتم به مرز جنون میرسیدم که بابایی زنگ زد و دعوام کرد که چرا تنها اومدم خونه ولی من توی حال خودم نبودم و فقط گفتم محمد توروخدا زودتر بیا خونه باید بریم دکتر...

اینقدر باهات حرف زدم و نوازشت کردم و التماست کردم که نزدیکای ساعت 8 شب خانوم خانوما یه تکونی به خودت دادی و دل منو شاد کردی...اگه بدونی توی اون لحظه چه احساسی داشتم نمیدونستم چطوری از خدا تشکر کنم و مدام قربون صدقت میرفتم ...هوا تاریک شده بود ولی من رمق نداشتم بلند بشم چراغ رو روشن کنم آخه تو چراغ دلمو روشن کرده بودی ...

ساعت 30/8 بود کم بابایی از راه رسید و کلی بهم خندید آخه مردا از این حرفا سر در نمیارن ...

خلاصه اینکه دخترم منو نصف عمر کردی و دوباره بهم عمر دوباره ای دادی...

ساعت 30/9 شب با بابایی در اومدیم بیرون و یه دوری زدیم و آب طالبی خوردیم و اومدیم خونه مامان افی و ساعت 12 شب بابایی رفت و دوباره دل من از جا کنده شد ولی به خاطر تو و به شکرانه امروز حتی یک قطره هم اشک نریختم ولی تا ساعت 3 صبح که بابایی زنگ زد و گفت رسیدم بی قرار بودم ولی بعدش با خیال راحت خوابیدم ...

دختر نازنینم گل بهاریم، دعا کن بابایی این هفته امتحاناشو خوب بده تا خدای نکرده مشکلی توی کارش پیش نیاد ....

این روزا دیگه شمارش معکوس رسیدن من و تو به هم شروع شده و دلم برای دیدنت بی تابه ....

عزیزم این دوهفته رو هم به سلامتی توی شکم مامان بگذرون ...به اندازه همه اسمونا و زمینا دوستت دارم بهم قول بده که صحیح وسالم به دنیا بیای ودل منو شاد کنی....


[ شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۸ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

عروسک قشنگم مامانی رو ببخش بابت این همه تاخیر در نوشتن ...

14 روز اول عید به چشم برهم زدنی گذشت ولی نمیدونی چقدر خوش گذشت با وجود بابای کنارمون همه لحظه ها شیرین و لذت بخشه ..

هفتم فروردین رفتم دکتر و به خاطر اینکه 4 ماهه وزن زیاد نکردم دکترم برام استعلاجی نوشت و گفت دیگه نرم سر کار ..با اصرار خودم تاریخ استعلاجی رو از 14 فروردین زد اخه من باید میرفتم سر کار و کارامو تحویل میدادم و چند روزی طول میکشه یکی دوتا ار که روی سرم نریختن ....وقتی 11 فروردین برگه استعلاجیم رو روی میز رئیس گذاشتم چشمش گرد شده بود و گفت من چه خاکی بر سرم کنم چرا اینقدر زود داری میری مرخصی ...چون شکمم زیاد بزرگ نشده بود ردیسم فکر میکرد من تازه 3یا4 ماهه هستم و شوکه شده بود ...نمیدونی دلم چقدر خنک شد... اون موقعی که داد میزدم بابا یکی بیاد این کارارو از من تحویل بگیره هیچ کی زیر بار نمیرفت و من تنهایی خودم همه بار مسئولیت رو به دوش میکشیدم از اوراق مشارکت گرفته تا دستگاه خودپرداز و واریز حقوق بازنشته ها و ارایه سرویس به مشتریان ویژه و کلر و...

خلاصه اینکه قیافه رئیس دیدنی بود سر کارمندای دیگه داد میزد که تا آخر وقت هر کی یکی از کارای منو بیاد تحویل بگیره و یادم بگیره و از فردا که من نیستم انجام بده هههههههه عجب حرف خنده داری چند ماه گفتم بیایید یاد بگیرید نیومدن حالا چند ساعته میخوان همه چی رو یاد بگیرن...

راستی نهم فروردین بازم یواشکی جیم زدیم رفتیم شمال ...این دفعه خدایی خودمون هم ترسیده بودیم همش میگفتم اگه زبونم لال چیزی بشه جواب مامانامون رو چی بدیم اونا هم انگار بهمون شک کرده بودن هی زنگ میزدن که کجایید ما هم میگفتیم خونه خاله مهدیه هستیم خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت و الحمدلله به خیر هم گذشت ...

دیروز که بابایی اومد خونه اینقدر دلتنگش بودم که روی رفتارم هم تاثیر گذاشته بود...الهی دور بابایی مهربونت بگردم اگه بدونی چقدر با من مدارا و صبوری میکنه وقتهایی که قاطی میکنم و داد میزنم اون با لبخند و سکوتش منو شرمنده میکنه...خیلی دوست دارم یه روزی همه محبتای بابایی رو جبران کنم ولی نمیدونم باید چکار کنم ؟ من که خیلی از بابات راضیم خدا هم ازش راضی باشه...

این روزا خیلی اخلاقم خراب شده و دل نازک شده ام و کنترلی روی رفتارم ندارم خودم هم ناراحتم ولی نمیدونم چکار کنم؟ خونه پدرجونت هم نمیتونم برم تحمل اون خونه بدون بابایی برام سخته انگار در و دیوار خونه منو میخورن...

بگذریم ... امروز که خونه پدرجون بودیم حوصله هیچ کس رو نداشتم توی اون جمع شلوغ فقط صدای محمدم به گوشم میخورد ... با شنیدن صدای خنده هاش دلم غش میرفت و خدارو شکر می کردم که محمدم کنارمه...

عزیزدلم این روزای آخر باهم بودمون خیلی داره سخت میگذره مخصوصا شباش اونم شبایی که بابایی نباشه ...هیج جورینمیتونم راحت بخوابم و صد بار از جام بلند میشم همه میگفتن این ماه آخر خیلی سخته اما من باور نداشتم حیف که توی این ماه آخری بابایی فقط 4 شب کنارمونه و شانس بد ما هیچ تعطیلی هم توی راه نیست...

بهار زندگیم کمتر از 20 روز دیگه من و تو باهم هستیم ... نمیدونم شاید دلم برای این روزا و لگدهای بامزت تنگ بشه ولی الان بزرگترین آرزوم اینه که صحیح و سالم به دنیا بیایی و من تورو در آغوشم بگیرم و ساعتها به صورت ماهت خیره بشم...

خیلی دوست دارم تورو طبیعی زایمان کنم و برای رسیدن به تو زجر و درد بکشم تا قدرتو بیشتر بدونم ولی میترسم تو برای مامانی دعا کن که از پسش بربیاد....

 

[ جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٠ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

بالاخره سال 1388 هم به پایان رسید و شکر خدا سال خیلی خوب و خوشی بود... خداوند توی این سال یه هدیه زیبا بهمون داد و کار بابایی درست شد و یه عالمه اتفاقای خوب و شیرین...

دختر گلم امروز ظهر پسرعموت به دنیا اومد و الحمدلله همه چی روبه راهه...

نمیدونم برات از کجا بگم ...بالاخره این دوهفته پایانی اسفند هم تموم شد و کار زیاد من توی شعبه و ساعتهای طولانی اضافه کاری هم به پایان رسید...دیگه بعد از تعطیلات میخوام کمتر به خودم فشار بیارم و اگه خدا بخواد از اول اردیبهشت مرخصی بگیرم و فقط و فقط به تو برسم...

امروز که رفتیم بالای سر زن عموت نمیدونم چرا با دیدنش یهو اشکام سرازیر شد مخصوصا وقتی که میپرسید بچم سالمه من منقلب شدم ...به امید خدا 40 روز دیگه تو هم پاتو میذاری روی چشمم و با اومدنت قلبم رو شاد می کنی...

دخترم توی دلم یه آشوبی به راه افتاده که حد نداره...فکر اینکه به دنیا اومدن تو چه جوری میشه؟ کی میای ؟ بابایی هست یا نه؟ و هزارتا فکر دیگه مثل خوره افتاده به جونم ...

دیروز موقع تحویل سال سر مزار باباجونم کلی اشک ریختم و از خدا سلامتی همه جوجوهای دنیا و تو گل قشنگم رو از خدا خواستم و برای کار دایی احمد هم یه عالمه دعا کردم و از خدا التماس کردم تا پایان امسال کار این بچه معصوم هم درست بشه برای سلامتی مامان افی و بابا محمد و خاله هدی هم خیلی دعا کردم  ... دخترم این باباییت نمیذاره راحت بنویسم سر فرصت دوباره میام مینویسم...



[ یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

من و بابایی توی یکی از شبای قشنگ زمستون 84 توی حرم امام رضا قلبامون رو به هم پیوند زدیم و یکی از شبای قشنگ تابستون 86 زندگیمون رو زیر یه سقف آغاز کردیم حالا ثمره این پیوند عاشقانه تو کنجد کوچولویی که یه عصر زیبای بهاری یعنی سوم اردیبهشت 89قدم رو چشم مامان و بابا گذاشتی حالا من میخوام از روزای خوب باهم بودمون برات بنویسم
امکانات وب
RSS Feed





قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

download

كد آهنگ