Lilypie Second Birthday tickers Daisypath Anniversary tickers ریحانه عزیز ما در روز سوم اردیبهشت ساعت 17 پا به این دنیای گذاشت و دنیای من و بابایشو دگرگون کرد" /> konjed89 - ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღریحانه عزیز ما در روز سوم اردیبهشت ساعت 17 پا به این دنیای گذاشت و دنیای من و بابایشو دگرگون کرد - ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღ">


ღ♥ღدل نوشته های یه مامان مهربونღ♥ღ
ریحانه عزیز ما در روز سوم اردیبهشت ساعت 17 پا به این دنیای گذاشت و دنیای من و بابایشو دگرگون کرد
نويسندگان
آخرين مطالب

ریحانه نازنینم فرشته زیباروی باغ زندگیم 23 ماه از با هم بودنمون داره میگذره و برام همه چی هنوزم مثل خواب و خیاله ....

قشنگ نازنین مامان اصلا فکر نمیکردم که توی 23 ماهگی اینقدر خانوم و فهمیده باشی و اینقدر عقلت برسه .... اینقدر ماه و مهربونی که یه وقتایی میمونم که تو واقعا 23 ماهته یا ......

دلبرک مامان فروردین امسال هم همش به سختی و مریضی گذشت ...من که خودم از 4 اسفند مریض بودم و این ماه اخر توی شعبه پدرم از فشار زیاد کار دراومد و مریضی ام هم که امونم رو بریده بود و متاسفانه این ویروس لعنتی رو به تو هم دادم و باعث شدم که تو قشنگ مامان اولین امپول زندگیت رو توی یک روز مونده به بیست و سه ماهگیت بزنی و تا همین الان هم روزی صدبار بگی امپول زدم ... اوخ شدم ... درد میکنه ... و همش رو هم با لهجه شیرین خواستنی خودت میگی ..... و روزی صد  بار بگی جای امپولم رو بوس کن تا خوب شه .....

دلبرک مامی امسال موقع تحویل سال اینقدر خوشحال بودم که تورو کنار خودم دارم و یه عالمه برای خوشبختی و عاقبت به خیریت دعا کردم و از خداخواستم که همه نی نی های خوشگل و ناز رو برای مامان و باباشون نگه داره و به هرکس هم که نی نی نداده هر چه زودتر یه نی نی ناز و سالم هدیه بده ..... یه عالمه هم برای شناسنامه دایی جون دعا کردم و از خدا خواستم حالا با این ضربه روحی که دایی جون خورده حداقل کار شناسنامه اش زودتر انجام بشه و همه ما رو از عذاب و ناراحتی نجات بده .....

قشنگ و نازنینم از خدا میخوام که همیشه سالم تندرست باشی و قلبت مثل الان همیشه مهربون باشه ....

[ جمعه ۱۳٩۱/۱/٤ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

قشنگ مامان 22 ماهگیت مبارک ... یه عالمه حرف من ناتموم موند و یه عالمه اتفاق دیگه افتاد و من وقت نکردم بیام چیزی بنویسم .....

فقط اومدم بگم دوستت دارم و عاشقتم و به اندازه  تک تک سلولهای بدنم میخوامت ....

22 سالگیتو ببینم شیرین زبونم ......

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

دختر نازنین و قشنگم توی پست قبلی ایقدر عکس بود که وقت نکردم برات چیزی بنویسم به خاطر همین الان اومدم و برات مینویسم .... آخ که نمی دونی چقدر بلا و خواستنی شدی و چقدر شیرین زبون و مهربون ... روز به بیشتر عاشقت میشم و میمیرم برات ..... تازه یه عالمه هم توی حرف زدنت پیشرفت کردی و همه چی رو عین لبلب چه چه میزنی و دایره جملاتت خیلی وسیع تر شده ....اخ یادش بخیر اون روزایی که ذوق میکردم از وسعت دایره لغاتت حالا ذوق میکنم از وسعت دایره جملاتت ....

ریحانهجونم عاشق این عکس نازت هستم ... هرچند توی شرایط روحی بدی بودم و تو توی بیمارستان بستری بودی اما اینقدر مهربونی که واسه شادی دل مامان همش توی بیمارستان میخندیدی و اصلا بهونه نمیگرفتی ...... وای که پارسال ان رزا چقدر دلهره و استرس داشتم ....

گل همیشه بهارم الان که دارم مینویسم کمتر از 2 ساعت باقی مونده به ششمین سالگرد عقد ملکوتی و آسمونی من و بابایی توی حرم امام رضا و حدود 17 ساعت به بیست و هشتمین سالگرد تولد مامانی.... دخترم باورم نمیشه که به این زودی 28 ساله شدم .... راستی الان بابایی گیر داده منو از خونه دک کنه ... فکر کنم برای این دوتا مناسبت مهم میخواد یه کارایی بکنه و من نباید خونه باشم ..منم به بهانه فروش سکه هامون میرم بیرون و بقیه اش رو فردا میام تکمیل میکنم...........

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]

در ستاره بارانِ میلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچچچج ...... چچاز دستان من تا لمس نگگگگگگکاه تو آسمانی است به بلندای عشق .........      جشن میلادت را به پبرواز می روم دراین خانگکی ترین آسمانِ بی انتها   .......   آسمانی که نه برای من نه برای تو که تنها برای “ما” آبیست     بیست و یکمین ماه ورودت به کلبه همیشه گکرم و عاشقمان مبارک

×××نازنینم مامان ....قشنگم توی این پست یه عالمه عکس های قدیمی و جدید گذاشتم تا از خجالت خاله های مهربونت دربیام و سر فرصت میام و یه عالمه برات چیز مینویسم

×××

×××

×××

×××

 

×××

××××

×××

×××

×××

 

×××

یعنی اگه من بمیرم برای این عکس نازت کم کردم ........

×××

×××

×××


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مامان کنجد ]

سلام نازنین مامان .ziba... اول از همه بگم که علت این تاخیر4 روزه توی پست 20 ماهگی توخود وروجکت بودی ziba.... من یه عالمه برات چیز نوشته بودم و خیلی هم احساسی بودzibaولی جنابعالی با زدن دکمه dele همه رشته های منو پنبه کرده zibaو همه حرفای احساسی مو توی قلبم بایگانی کردی.ziba...

دیگه حسشو ندارم مثل اون روز بنویسمzba فقط بهت بگم عروسک نازمziba روز به روز بیشتر از همیشه عاشقت میشم و از خدا به خاطر این هدیه زیبایی که بهم داده قدر دان..ziba..


اینقدر این روزا مهربون شدیziba و خانوم و فهمیده شده که من میمونم چه طوری تو یهو این همه بزرگ شدی و من نفهمیدم ziba.... مرتب منو و بوس میکنی و میگی دوست دالمzibaو اینقدر این کلمه رو خوشگل میگی که آدم دلش میخواد زمان متوقف بشه و این لذت ابدی بمونه..ziba

...

            ......

هزار ماشالله به حافظه ات دنیای زیباکه خیلی خوب شعرایی رو که برات میخونمدنیای زیبا و حفظ کردی و الان 5 تا شعر بلند رو کامل بلدی خودت بخونیدنیای زیبا از همه شیرین تر هم اینو میخونی:

کلاغه میگه گار گار ماماش میگه زه به بار باباییش میگه چادر سرکن بیرون کن ......دنیای زیبا

 

 

 

دنیای زیبا

شعرای توپ سفیدم دنیای زیباقشنگیو و نازی و  عروسک خوشگل من شب شد دنیای زیبالالا کن و  یه توپ دارم قلقلیه دنیای زیباو اتل متل توتوله و عمو زنجیر باف و حسنی و هم خیلی خوب بلد شدی و میخونی دنیای زیبا

آخ که من الهی فدای دنیای زیبااین شعر خوندنت بشم ...درد و بلات به جونم باشه عزیز مهربونمدنیای زیبا که اینقدر اجتماعی و مهربونی و همه رو بوس میکنی دنیا ی زیباو به همه میگی دوست دالم و کار بد

هم که میکنی این جمله رو بیشتر تکرار میکنی..ziba..

 

 

دنیای زیبا

ریحانه نازم zibaفقط یه چیزی فکرمو مشغول کرده و نمیدونم عملی اش بکنمziba ا نه و اونم از شیر گرفتنته .... توی این 1 ماه اخیر اینقدر اذیت شدم که گاهی احساس میکنم داره جونم از سینه ام درمیاد ziba.... آخه گل من چرا اینقدر شیر مامان میخوری و غذا دوست نداری .....ziba خودمو بکشم شام که رزیمی و لب نمیزنی ناهار هم از یه جوجه کمتر میخوریziba ... فقط عصرا یه خورده اشتها داری که اونم در حد 5 یا 6 قاشقه ..ziba. البته مامان افی میگه صبحونه ها خوب میخوری اما من باور نمیکنم فکر میکنم برای دلخوشی من میگه...ziba..  اما تا دلت بخواد شیر میخوری .ziba..میخوام از شیر بگیرمت تا بیشتر غذا بخوری اما مامان افی نمیذاره و میگه باید 24 ماهشو کامل بدی ..ziba.. البته من الان هم نمیخوام بگیرم میگم از الان کم کنم zibaو تا اسفند که اوج کار خودم هستش و تو 22 ماهه میشه دیگه کامل قطع کنم اما همش میترسم بعدا پشیمون بشمziba ه چرا این 2 ماه رو ازت دریغ کردم .... خدایا خودت کمکم کن و یه راهی جلوی پاهام بذار....ziba

 

فرشته مهربونم امسال یلدا با وجود شما سه تا فرشته (تو و مریم دخترعمه ات  و طاها پسر عموت ) واقعا یه شب رویایی بود و من با نگاه کردن به هر سه تاتون خدا رو هزار بار شکر میکردم که هر سه مون 3 تا دسته گل سالم و خوشگل داریم و از خدا میخواستم که لذت این خوشی رو به همه آرزومنداش بچشونه ...فقط حیف که صدای بال و پر شما سه تا فرشته نازم یه خورده بعضی ها ؟؟؟؟رو ناراحت میکرد و باعث میشد که جو یه خورده سنگین باشه .....

عزیز مامان از خدا میخوام که بهم اینقدر قدرت بده که صبور باشم و بتونم مدارا کنم و روزی از راه نرسه که کاسه صبرم لبریز بشه ......

نازنینم مامان باشم و بیست سالگی تو جشن بگیرم ....

اینم یه عکس از اون شب که از وب عمه دزدیدیم(به دلیل کمبود وقت جهت آبلود عکس)

البته اینم بگم که لباسهای هندونه ای رو به چه بدبختی ای توی شب یدا براتون من خریدم و عمه و زن عمو اصلا پایه نبودن و من مجبورشون کردم هههههههههههههههه

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مامان کنجد ]
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

من و بابایی توی یکی از شبای قشنگ زمستون 84 توی حرم امام رضا قلبامون رو به هم پیوند زدیم و یکی از شبای قشنگ تابستون 86 زندگیمون رو زیر یه سقف آغاز کردیم حالا ثمره این پیوند عاشقانه تو کنجد کوچولویی که یه عصر زیبای بهاری یعنی سوم اردیبهشت 89قدم رو چشم مامان و بابا گذاشتی حالا من میخوام از روزای خوب باهم بودمون برات بنویسم
امکانات وب
RSS Feed





قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

download

كد آهنگ